جستجو
بکتِ سياسي
تري ايگلتون/ ترجمه: ايمان گنجي - 4 آذر 1388

در سپتامبر 1941، يکي از به‌ظاهر غيرسياسي¬ترين هنرمندانِ قرن بيستم عليه فاشيسم دست به اسلحه برد. ساموئل بکت با تاريخ تولدي مثال‌زدني براي يک پسيميست مشهور به‌دنيا آمد، يعني در جمعه پيش از عيد پاک [Good Friday] (جمعه 13ام) سال 1906؛ از سال 1937 در پاريس زندگي می‌کرد، و مانند بسياري به‌عنوان يک نويسنده برجسته ايرلندي در تبعيدي خودخواسته از کشور مادري‌اش به‌سر برد. ايرلندي‌ها، برخلاف مالکان سابق استعمارگرشان، از عصر راهبان کوچ گر قرون وسطي تا مديران شرکتي دوره سلتيک تايگر(1)، همواره ملتي جهان‌وطن بوده‌اند و اگر ستم‌گريِ قوانينِ استعمارگرانه، برخي از آنها را به افرادي ناسيوناليست تبديل کرد، ديگر ايرلندي‌ها، به شهروندان جهان بدل شدند. جويس، سينج، بکت و توماس مک گريوي، مرداني که پيش از اين، ميان دو يا سه فرهنگ و زبان مختلف گير افتاده بودند، بيشتر از هم‌وطنانشان در نيم‌قرن بعد که پذيراي اتحاديه اروپا شدند، در محيط بي‌ريشه و چندزبانه اروپاي «بسيار مدرنيست» رشد يافتند. اين موضوع، براي برخاستن از ميان ملت ايرلند- ملتي که در آن زبان، به‌عنوان ميدان ميني سياسي هرگز نمي‌توانسته پذيرفته و مورد احترام باشد- و پيوستن به مدرنيسمِ از لحاظ زبان‌شناختي خودآگاه، مفيد واقع شد.

بکت در سال 1940 داوطلب شد تا به‌عنوان راننده آمبولانس براي نيروهاي فرانسوي خدمت کند اما زماني که آلماني‌ها کشور را اشغال کردند و تنها 48ساعت پيش از آن‌که نازي‌ها در پاريس رژه بروند، به‌همراه همسرش، سوزان، به جنوب گريخت. آنها مدت کوتاهي در اردوگاه پناهندگان تولوز توقف کردند؛ سپس خسته و بي‌پول، به خانه دوستي در سواحل درياي آتلانتيک، در ناحيه آرکاچون، رسيدند. چندماه بعد و تا حدي به‌واسطه اخبار دل‌گرم‌کننده از رفتار آلمان‌ها در پايتخت، بکت و همسرش اغوا شدند و به آپارتمان خود در پاريس بازگشتند و زمستان تلخ 41-1940 را با مشتي سبزيجات از سر گذراندند. جيمز نولسون، زندگي‌نامه‌نويس بکت اين دوره را منشا گفت‌وگوهاي ولاديمير و استراگون درباره هويج‌ها، تربچه‌ها و شلغم‌ها، در «در انتظار گودو» مي‌داند. کاراکترهاي بکت، وفادار به تجربه شخصي خود او از دوران جنگ، ماترياليست‌هايي مبتذل‌اند و - براي آن‌که به‌صورت صرفا بيولوژيک قادر به حرکت باشند – سرشان شلوغ‌تر از آن است که خود را درگير چيز پرطمطراقي مثل سوبژکتيويته کنند. آنها بيشتر بدن‌اند تا روح-بخش‌هاي سرهم¬بندي‌شده‌اي از بدن به صورت مکانيکي؛ درست شبيه آثار سوييفت، استرن يا رمان «سومين مامور پليس» فلان اوبراين، که در آن بدن‌هاي انساني گرايشي مضطرب‌کننده را براي هم آميختن با دوچرخه‌ها فاش مي‌سازند. راز بدن انساني، همچون راز علامت‌هاي سياهِ روي صفحه براي لارنس استرنِ ايرلندي تبار، اين است که چگونه چنين تکه بي‌حرکتي از ماده، به چيزي بيش از خودش بدل مي‌شود- چگونه وقتي که به‌اجبار قدرت، بايد همچون يک سنگ ساکت باشد، به خزيدن و ناليدن ادامه مي‌دهد. اگر که نمايشنامه «من نه» بکت بر دهان انسان متمرکز مي‌شود، بدين‌دليل است که آن‌جا معنا و ماديت، متقارب مي‌شوند.

بکت در پاريس، با لبريز شدن تنفر روزافزون‌اش از رژيم نازي‌ها به‌خاطر فرستادن دوست يهودي‌اش به اردوگاه کار اجباري، به جنبش مقاومت پيوست. او با سخاوتي مثال‌زدني، غذاي بخورونميرش را به همسر دوست‌اش مي‌بخشيد. واحد هشتاد جنبش مقاومت، که وي عضوي از آن شده بود، با همکاري جين «پيکابياي احترام برانگيز»، دختر نقاش دادائيست مشهور، تشکيل شده و بخشي از ستاد عملياتي ويژه ]نيروهاي[ بريتانيايي بود. از منظر جمهوري‌خواهان طرفدار نازي در دولت بي‌طرف‌اعلام‌شده ايرلند، مهاجران دوبليني حالا به همکاري با دشمن سياسي ]يعني بريتانيا[ مي‌پرداختند. نقش او در گروه به‌واسطه مهارت‌هاي ادبي‌اش معين شد: او موظف شد تا تکه‌نوشته‌هاي حاوي اطلاعاتي را که ماموران مخفي از حرکت ارتش آلمان به‌دست مي‌دادند، ترجمه، تطبيق، گردآوري و ويرايش کند؛ اطلاعاتي که بعد از آن به ميکروفيلم تبديل و قاچاقي از فرانسه خارج مي‌شد. همچون پسر «در انتظار گودو» برخي از پيغام‌هاي ماموران مخفي قدري نامعتبر از آب درمي‌آمد. علي‌رغم ماهيت پشت ميز نشيني، اين کار به‌شدت خطرناک بود و پس از اتمام جنگ، به‌پاس خدمات بکت، هر دو نشان Croix de Guerre(مدال شجاعت ارتش فرانسه) و Médaille de la Reconnaissance(مدال تشخص) به وي اهدا شد. سکوت و رازپوشاني او، کيفيات آشکار در هنرش، مزيت‌هاي مهم و مشخصي براي يک maquisard (2) هستند. در هر حال پوشش مخفي واحد به‌زودي از بين رفت. يکي از رفقا زير شکنجه وا داد و بيشتر از پنجاه نفر از اعضا دستگير شدند و بسياري از آنها بعدها به اردوگاه‌هاي کار اجباري فرستاده شدند. به بکت و همسرش توصيه شد تا به‌سرعت پايتخت را ترک کنند اما آنها به‌طور خطرناکي و براي هشدار دادن به ديگر اعضاي واحد، عزيمت‌شان را به‌ تعويق انداختند و به‌همين‌خاطر سوزان توسط گشتاپو دستگير شد اما ترتيبي داده شد تا خلاص شود. مرد و زن شتابان و درست چند دقيقه پيش از آن‌که پليس سري به در آپارتمان‌شان برسد، آن‌جا را تخليه کردند. پس از زحمت بسيار و رفتن از اين هتل به آن هتل با نام مستعار، با ناتالي ساروت، نويسنده، پناه‌گاهي يافتند و بعدها، در موقعي مناسب، مدارکي جعلي دريافت کردند و در دهکده روسيلون در ناحيه يراوينس پنهان شدند؛ جايي که بيشتر مردم دهکده، ايشان را پناهندگاني يهودي مي‌پنداشتند.

همين‌جا بود که بکت در 1944 به واحد مقاومت ديگري پيوست، در خانه‌اش مواد منفجره پنهان کرد، آموزش‌هاي اوليه را براي استفاده از اسلحه گذراند و شب‌ها در کمين آلماني‌ها نشست. اگر ولاديمير و استراگون در راه¬آب‌ها مي‌خوابيدند، خالق‌شان نيز چنين کرده بود. از آن‌جاکه نمايش‌نامه اشاره‌اي به «خانه‌به‌دوش» بودن آنها ]ولاديمير و استراگون[ نمي‌کند، پس در حقيقت بکت از آن دو آواره‌تر هم بود. بکت و همسرش، در بازگشت دوباره به پاريس پس از جنگ، باز خود را، همچون باقيمانده جمعيت شهر، بسيار نحيف و گرسنه يافتند. گاهي بکت خودکارش را با انگشتاني که از سرما و ضعف کبود شده بودند، نگه مي‌داشت. گاهي اوقات در طي اين سال‌ها، به او گفته مي‌شود که از نوعي فروپاشي روان‌شناختي(3) شديد رنج مي‌برد. وي ده‌سال پيش از آن، دوره آموزشي روان‌درماني را نزد ويلفرد بيون گذرانده بود.

اضطراب و تبعيد

بکت از معدود هنرمندان مدرنيستي است که به ستيزگري چپ (و نه راست) تبديل شد. و حق با جيمز نلسون است که مي‌گويد «بسياري از خصيصه‌هاي نثر و نمايش‌نامه‌هاي بعدي او، مستقيما از تجربه‌هاي‌اش درباره بلاتکليفي ريشه‌اي، گم‌گشتگي، تبعيد، گرسنگي و نياز نشات گرفته‌اند». آن‌چه که ما در آثار او مشاهده مي‌کنيم، گونه‌اي «وضعيت بشري» نازمان‌مند نيست، بلکه اروپاي قرن بيستمي ازپادرافتاده-با-جنگ است؛ و همان‌طورکه آدورنو تشخيص داد، هنر پس از آشوويتس است که به ميني‌ماليسم سفت و سخت، و سردي مدام‌اش همراه با سکوت، رعب و نا-هستي، وفادار مي‌ماند. ]در کار بکت[ حتي تا آن ميزان معنا وجود ندارد که به آن چيزي که در ما زشت و غلط است، بتوان نامي نسبت داد. يک راوي بي‌معنا و بيهوده، به‌سختي و با مشقت خود را از زمين مي‌کند تا به‌نفع روايتي به‌همين‌اندازه پوچ و عبث، کنار گذاشته شود. اين متن‌هاي لخت، خشک و سرد- که به‌نظر مي‌رسد به‌خاطر انجام کار آزاردهنده‌اي مثلِ «وجود داشتن» در واقعيت معذب‌اند- واجد عنادي پروتستان عليه امر مبتذل و امر اضافه تزييني هستند که کلمات‌شان، براي لحظه‌اي ناپايدار، از دل خلائي سوسو مي‌زند و در خلائي ديگر، محو مي‌شود. تنک‌مايگي و دقت ملانقطي، نزديک‌ترين راه براي مواجهه با حقيقت است. بکت جايي خاطرنشان کرده بود که دوست او، جيمز جويس، همواره به ماتريال يا مواد کاري خودش مي‌افزود درحالي‌که «من دريافتم که راه خاص‌ام، در فقيرسازي، در فقدان دانش، در کنار گذاشتن و در فروکاستن است نه افزودن». او در اشتياقي وافر به فروکاستن، با هم‌وطنش، سوييفت، شريک مي‌شود.

هنر بکت، مجانست و پيماني با شکست را در ميان دندان‌هاي «پيروزي¬مداري» نازيسم ابقا مي‌کند که مطلق‌گرايي مهلک آن پيروزي‌مداري را با سلاح ابهام و تعين‌نايافتن خنثي مي‌سازد. او خود مي‌گفت که واژه محبوب‌اش «شايد» است. او، در برابر تماميت‌هاي مگالومانيايي(4) فاشيسم، به حک کردن امر چندپاره و ناتمام مي‌پردازد. بکت، در شيوه سقراطي خويش، جهل را به دانش رجحان مي‌بخشد؛ شايد بدين‌خاطرکه به جنازه‌هاي کمتري مي‌انجامد. اگر آثار او به‌طور مضحک و غم‌انگيزي به اين حقيقت آگاهند که انگار مي‌شد اصلا وجود نداشته باشند- که حضور آنها به‌طور تمسخرآميزي همچون خود کيهان بي‌خود و بي‌جهت است – تنها به‌خاطر اين معناي تصادفي بودن است که ]در ضمن[ مي‌تواند عليه اسطوره‌شناسي‌هاي جنايت‌بار امر ضروري قد علم کند. به‌همين‌خاطر، هر اثر همان‌قدر کميک است که تراژيک.

بکت، خواننده تيزبين هراکليتوس، همچون بسياري ديگر به¬عنوان يک نويسنده ايرلندي- از فيلسوف بزرگ قرون وسطي و دين‌شناسي منفي «جان اسکات اريگنا» گرفته تا «ادموند برک» و زيباشناسي امر والاي او، «فلان اوبراين» و فيلسوف متاخر ايرلندي، «کونور کانينگهام»- علاقه‌اي وافر به مفهوم هيچ¬بودگي داشته؛ پديداري که به‌نظر استرن، به‌حد کافي مخرب است و به‌قول او «بدترين چيزهاي موجود در جهان را در نظر مي‌گيرد». بيشاپ برکلي مي‌نويسد: «ما، ايرلندي‌ها، مايل‌ايم که هر کسي را و در عين حال، هيچ‌کس را همسايه نزديک خود بشماريم». جهان تقليل‌داده‌شده بکت که با کاراکترهاي]متعلق به[ قسمي رقت هراس‌ناک لکاني اشغال شده، در جايي از اين ناحيه کرپوسکولار (5) موجود است؛ آن هم به‌مثابه فرمي از ضد ادبيات که به همه انواع طمطراق‌هاي فصيحانه و سرشاري‌هاي ايدئولوژيک، آلرژي دارد. زماني که براي نخستين بار گودو، سال 1955 در لندن روي صحنه رفت، مي‌شد فرياد تماشاچيان رسواشده را شنيد که: «اين طور مستعمرات‌مان را از دست مي‌دهيم!»

تهي سازي هاي ايرلندي

نوشتار تهي‌شده و درجه صفر بکت، نوشتاري که انگار با زبان دکارت و راسين بيشتر از زبان شکسپير آشنا بوده، پاسخ تند و آماده‌اي به رتوريک سليس و شيواي فرمِ بسيار ملايم‌تر ناسيوناليسم، در مقايسه با گونه‌هاي پيروي هيلتر بود: ]ناسيوناليسم[ متعلق به جمهوري‌خواهي ايرلندي. حس تيزبينانه «ايرلندي-بودنِ» بکت، همچون جويس، براي سال‌ها و بدون قدم گذاشتن به خاک ايرلند باقي ماند. بکت داراي نقطه‌ضعفي بود که وي را به نوع به‌خصوصِ ايرلنديِ افسردگي و آسيب‌پذيري دچار مي‌کرد. او هميشه خوش داشت تا با هم‌وطني که به پاريس مي آيد جامي بنوشد و طنز سياه و طبع هجوآميز يا ساتيروارش(يکي از آثار اوليه او عنوان «روياي قابل قبول بودن براي زنان» بر خود داشت) همان اندازه که خصيصه‌هايي شخصي، خصيصه‌هايي فرهنگي نيز بودند. اگر چشم‌اندازهاي قحطي‌زده و ايستاي آثار او پسا-آشوويتسي‌اند، همچنين خاطره‌اي نيمه‌خودآگاه از ايرلند قحطي‌زده هم هستند؛ با آن فرهنگ مندرس و تک‌صدايي مستعمراتي و با آن توده‌هاي ناراضي که در انتظاري نوميدوارانه براي رستگاري مسيحايي به‌سر مي‌برند؛ رستگاري¬اي که هرگز کاملا سر نمي‌رسد. شايد از اين منظر بتوان مطايبه‌اي جزئي در عنوان «ولاديمير» مشاهده کرد.

علاوه بر اين بکت به‌عنوان پروتستان ايرلند جنوبي که زاده مهاجرت‌هاي قرن هيجدهم پروتستان‌هاي فرانسوي بوده، به اقليتي از بيگانگان فرهنگي تعلق داشت که برخي از آنها خانه‌هاي بزرگ‌شان در طي جنگ استقلال سوخت و خاکستر شد و بسياري‌شان، به شهرستان‌هاي اطراف لندن(6)پناهنده شدند. پروتستان‌هاي ايرلند جنوبي، توسط آن‌چه دانشجوي زاهدمنش و جوان کالج ترينيتي و متعلق به طبقه متوسط، فاکس راك(7) ]يعني بکت[، با تحقير تعصبِ گائليك(8) و توخالي مي‌خواند، محصور شده بودند و بعدها خود را در دام کوته‌نظري‌هاي کاتوليک دولت آزاد يافتند. آخرين کلمات پدر بکت، در حال مرگ به او چنين بود: «بجنگ! بجنگ! بجنگ!»؛ شايد حتي با طنيني سياسي؛ اگرچه پدر او، اين خطاب آميخته به فرياد را با افزودن گزاره کتمان¬گر درخشاني قطع کرد: «چه صبحي!»؛ تغيير ابزوردي که مناسب آثار پسرش است. يک‌سال پس از آن‌که دو والرا(9)، سياست‌مدار تئوکرات، قدرت را در دست گرفت، بکت، منزوي و تبعيدشده، ايرلند را به مقصد لندن، در سال 1933 و براي مدت کوتاه و نامعلومي ترک کرد. او قرار بود تنها دو سال ديگر از عمرش را در ايرلند سپري کند. گويي همراه با هجرتي دروني، منطقي به‌نظر مي‌رسد که در سرزمين خود نيز به اندازه خارج از آن، بي‌سرزمين باشي. بيگانه شدن سنتي هنرمند ايرلندي را مي‌شد به اضطراب مسحورکننده‌تر آوانگاردهاي اروپا ترجمه کرد. شايد هنر يا زبان، وجود آلترناتيوهايي را براي هويت ملي به اثبات رساندند؛ پديده‌اي که در کافه‌هاي چندزبانه آزاد از قيد رسوم، به‌عنوان امري ازمدافتاده مسخره مي‌شد، آن هم درست زماني که مهلک‌ترين نوع ناسيوناليسم عصر مدرن، از افق پديدار مي‌شد.

هنوز به‌طرز مطايبه‌آميزي کيفيت ايرلندي قابل تشخيصي در تهي¬سازي بکتي وجود دارد که امروزه مي‌توان آن را «ايرلندوارگي» ناميد. از يک‌سو، هيچ‌چيز بيشتر از هجوگري، «ايرلندي» نيست. از سوي ديگر، طرد بکت از سوي ملت‌اش، همچون جويس، به نوع خاصي از صميميت و نگه‌داشتن-آن-درون-خانواده تعلق دارد. خوارشماردن خود، رسم ايرلندي قديمي و مورد احترامي است که در آن تنها خودي¬ها(و مطمئنا نه بريتانيايي‌ها) اجازه دارند سهم داشته باشند و به‌اندازه خارج شدن از ميهن خويش، بومي ايرلند است. بسياري از معترضان و مخالفان به ايرلند به افرادي ناسيوناليست قلب شدند؛ همان‌طورکه کليساي کاتوليک مشوق فعاليت‌هاي آتئيستي پرسروصدايي شد. بکت به‌عنوان يک غيرکاتوليک حاشيه‌اي که در راست‌کيشيِ (ارتدوکس‌گرايي) فرهنگي جديد و نيرومند گير افتاده بود، همچون وايلد، راه‌هاي ترجمه کردن]يا همان قلب‌کردن[ »جابه‌جاشدگي» توفق پروتستان ايرلندي را به نوعي «وفاداري ژرف‌تر به خلع مالکيت ]دست‌شستن از خانه و ملت[» دريافت. تبار قدرت‌مندي از اين‌گونه فيگورهاي «قلب‌شده» پروتستان ايرلندي به عاملاني راديکال را مي‌توان از «ولف تون» و «توماس ديويس» تا «پارنل» و «ييتس» پي‌گيري کرد.

آن‌چه که در آثار بکت به خالي کردن باد لفاظي‌هاي ادبي ياري مي‌رساند، همان چيزي است که در عين حال به راحتي احساسات انساني را راز-زدايي مي‌کند. اين تمهيد غيرانساني «]تابع[ کامبيناتور»(10) است، که در آن اضافات و پايان¬بندي‌هاي تکراري و کسل‌کننده معدود، با نوعي ديدگاه سفت‌وسخت ساختاري و غيرشخصيِ آنچه بعدها ساختارگرايي ناميده مي‌شود، از نو ترتيب‌بندي مي‌شود. در هنر بکت، نوعي صلبيت راهب‌وارانه، قسمي دقت و صراحت جنون‌آميز وجود دارد که در ميان ديگر چيزهاي متعلق به خردگرايي لجوجانه و پراگماتيک پروتستاني، متمايز است. قياسي مشابه در مورد هم‌کار پروتستان و طبقه متوسط دوبليني او، ييتز، نيز وجود دارد؛ که فانتزي‌هاي روياپردازانه سلتيکي او همراه با جهان به‌لحاظِ عصبي نظام¬مندِ جادو، پهلوي يک‌ديگر قرار مي‌گيرند. «مولوي» بکت بايد سنگ¬هاي‌اش را در مجموعه‌اي از جيب‌هايي که به‌طور خاصي در لباس‌اش دوخته شده جاسازي و مرتب کند تا هيچ سنگي از ترتيب مورد نظر خارج نشود. اين تصوير، والتر شاندي، دانشمند ديوانه استرن، يا برنامه‌ريزان مجنون سوييفت را به‌خاطر انسان مي‌آورد. خردگرايي به محدوده‌هاي‌اش فشار داده شده و به متضاد خود، واژگون مي‌شود. سنت ايرلندي اين نوع ساتير در فرهنگي به لحاظ فلسفي ايده‌آليست قابل ستايش و احترام‌انگيز است؛ چرا‌که هرگز قسمي خردگرايي يا تجربه‌گرايي را به‌عنوان اصل توليد نکرده است.

متن هاتي کامل بکتي به‌وسيله نظم دادن دوباره و هوش‌مندانه به معدودي از تکه‌پاره¬ها و باقي‌مانده¬ها، آن هم با ژستي صرفه‌جويانه و خسيس مآبانه سر برمي‌آورند که هم‌زمان، از لحاظ نمايشي تخريب‌گر و واژگون‌کننده و از لحاظ دراماتيک، قابل توجه و درگيرکننده است. خواننده يا مخاطب تئاتر، در پايان بي چيزتر از پيش اما هم‌زمان صادق‌تر خواهد بود. آن‌چه ما را شگفت‌زده مي‌کند، دقت و صراحتي غيرعادي است که به‌وسيله آن، بکتِ ابهام گرا، باد مي‌بافد(11)؛ منطقي تيزنگرانه که با آن، بکت درصدد شکل دادن به خلاء است و به‌بيان خودش، در جست‌وجوي «توصيف امر توصيف ناپذير» برمي‌آيد. وسواسي شديد که همواره، ريزترين و جزئي‌ترين نکات را، از آن‌چه صرفا بي‌شکل به‌نظر مي‌رسد، دست‌چين مي‌کند. ماتريال‌هاي کار بکت شايد خام و تصادفي باشند اما نوع به‌کاربستن آنها، همچنان که در بيشترِ ]سنتِ[ هنر انگلو-ايرلندي، به‌شدت سبک بندي‌شده، و واجد اقتصاد، ظرافت و وقاري باله‌وار است. همچنين به‌نظر مي‌رسد همه سازوکار صوري حقيقت، خرد و منطق دست‌نخورده باقي مانده است اگرچه زمينه‌هاي‌اش ديرزماني است که از بين رفته‌اند؛ و اگر اين پادزهري براي زياده روي‌هاي گائليک باشد، در عين حال قطعا مديون فلسفه مدرسي ايرلندي-کاتوليک است.

همه‌چيز در اين دنياي پس از آشوويتس مبهم و نامتعين است و از همين‌رو دانستن اين‌که چرا درد فيزيکي صرف بايد اين چنين خشونت بارانه ماندگار و پايا باشد، دشوار خواهد بود. ادامه يافتن تعين‌نايافتن، به‌اين‌معنا نيست که چيز زيادي روي نمي‌دهد، بل بدين‌معناست که نمي‌توان به آساني مطمئن بود آيا چيزي در حال روي دادن هست يا نه؛ يا چه چيز را مي‌توان نوعي رويداد تلقي کرد. آيا در انتطار بودن، انجام دادن کاري است يا تعليق آن؟ منتظرماندن، مطمئنا نوعي به‌تعويق انداختن است؛ اما اين امر براي بکت، راجع به خود اگزيستانس انساني صادق است؛ شبيه به تفاوت دريدايي، که خود را تنها به‌واسطه نوعي به‌تعويق انداختن ابدي در معنايي نهايي، حفظ مي‌کند. به‌بيان کلو در آخر بازي، همه آن‌چه که مي‌توانيم بدانيم، اين است که «چيزي مسير خودش را پي مي‌گيرد»، با همه آن نيروي مقاومت‌ناپذير قسمي غايت‌شناسي؛ اما بدون هيچ‌گونه تلقي اي از هدف ]يا غايت[.

طرد قطعيت

شايد معناي نهايي مرگ باشد که آرزوي آن، صادقانه- در جهاني که عادت، تنها افيون و مسکن براي رنج کشيدن است و حالا از سنت احترام‌آميز برکي ]زيبايي‌شناسي[ به واکنش‌هاي مکانيکي تنزل يافته- طنين‌انداز مي‌شود. اگرچه در حقيقت، در آثار بکت «مرگ» وجود ندارد و صرفا نوعي «تلاشي هميشگي» قابل مشاهده است، در بدني که مدام پوست مي‌اندازد و خشک مي‌شود. مرگ، براي جور درآمدن با اين فيگورهاي در حال تلاشي، رويدادي بيش از حد موقر و قطعي خواهد بود. حتي خودکشي هم به حس هويت داشتني بيشتر از آن‌که اين فيگورها توانايي به‌دست‌آوردن‌اش را دارند، نياز دارد. بنابراين کاراکترهاي بکت، همه آن هلاک ناپذيري قهرمان‌هاي کاميک را، البته بدون ذره‌اي از موفقيت‌هاي به‌دست آمده با نيرنگ يا شادماني و سرخوشي‌هاي روحي آنها، دارا هستند. آنها حتي به وضعيتي تراژيک نيز درنمي‌غلتند که مي‌تواند حداقل، نوعي تلافي يا غرامت تعبير شود. تنها در مسيرهاي‌شان اشتباه مي‌کنند يا به مومنت‌ها]با فرصت‌ها[ي عظيم شان، گند مي‌زنند؛ چراکه حواس‌شان پيش‌تر به يک سنجاق مو يا کلاه لبه‌دار پرت شده است. سخنان پرتفصيل و متافيزيکي «لاکي»، وقتي از دهان‌‌اش خارج مي‌شود به يک سري قطعه فرومي‌پاشد. ما بيش از آن‌که با درامي والا مواجه باشيم، با فارس اي‌پست يا کارناوالسکي سياه طرف‌ايم.

شکي نيست که سررسيدن تصادفي گودو مومنتي عظيم را برمي‌سازد؛ اما چه‌کسي در جهان کم‌ياب و کم‌رنگ شدنِ مفاهيم، جهاني که در آن صرفا انبوهي از معناها سردرگم‌اند، تشخيص خواهد داد گودو «چه زماني سر رسيد»؟ شايد گودو در حقيقت همان پوتزو باشد؛ شايد ولاديمير و استراگون نام‌اش را اشتباه شنيده‌اند. يا شايد تمام اين جمود آزاردهنده زمان، که در آن گذشته تماما پاک شده و بايد خود را در هر لحظه به‌دشواري از نو بسازي- همان آمدن گودو باشد؛ به همان شيوه که براي والتر بنيامين، فاجعه¬محوري تاريخ به راه منفي خويش، يعني به‌سوي ظهور مسيحا اشاره مي‌کند. شايد هرگز چيز يکتاي عظيمي براي اعلام کردنِ رستگاري به‌وجود نيامده و اين خطاي کاراکترها است. به‌اعتبار يکي از تبارشناسي‌هاي انديشه مسيحايي، مسيحا جهان را با انجام اصلاحات حداقلي تغيير صورت خواهد داد.

اما هنوز مساله اين است که در جهان بکت انگار ايده رستگاري بامعنا باشد و در عين حال، به‌طرز دردناکي از آن سر باز زده شود. نوعي حفره شکل گرفته به‌واسطه معنا در مرکز اين وضعيت اسف‌ناک وجود دارد، چراکه مدرنيسم، برخلاف فرزند خردسال و بي‌تجربه پست‌مدرن‌اش، به‌حد کافي عمر کرده تا زماني را به خاطر بياورد- و هنوز بابت ناپديدشدن‌اش، در عذاب باشد- که به‌نظر انبوهي از حقيقت و واقعيت وجود داشت. اين‌جا خطر نوستالژياي اضافه وجود نخواهد داشت؛ چراکه خاطره و بنابراين هويت، همراه با همه چيزهاي ديگر، سقوط کرده‌اند. با اين تسلاي خاطر که، اگر واقعيت حقيقتا نامتعين است پس نااميدي ممکن نيست، همه‌کس مي‌توانند نجات يابند. جهان نامتعين بايد به‌طور منطقي براي اميد جا باز کند. اگر قطعيت و مطلقي وجود نداشته باشد، هيچ تضمين قطعي¬اي نيز وجود ندارد که گودو نخواهد آمد يا نازي‌ها پيروز خواهند شد. اگر جهان مشروط است، پس دانش ما نسبت به آن نيز مشروط خواهد بود- و به‌هيچ‌وجه نمي‌توان گفت که اين دورنماي عجيب‌الخلقه‌ها، افليج‌ها و اجسام کروي بي‌مو از گوشت، از پرسپکتيوي ديگر، پس و پيش رفتن بر مرزهاي تغيير شکل ]بنيادين[ نيست.

آويختن به‌احتمال رستگاري حداقل اين مزيت را داراست که به ما اجازه مي‌دهد تخمين بزنيم، در چه فاصله از آن، در تمناي‌اش، سقوط کرده‌ايم. گاهي اوقات بکت را بابت نيهيليسم سرزنش کرده‌اند؛ اما اگر نوعي تلقي از ارزش در آثار او موجود نمي‌بود، اين همه فريادها و ضجه‌هاي دل‌خراش هم هيچ دليل و معنايي نمي‌داشت. بدون نوعي تلقي از ارزش، ما حتي قادر نبوديم که رنج‌کشيدن‌مان را به‌عنوان چيزي قابل اعتراض بشناسيم و بنابراين قادر به تشخيص فلاکت‌مان به‌عنوان وضعيتي جز وضعيت نرمال، نبوديم. مساله صرفا اين است که چنان ارزشي قابل بازگويي نيست؛ آن هم به‌خاطر ترس از ايدئولوژيک شدن‌اش و مملو شدن‌اش از نوعي اومانيسم سانتي‌مانتال و بدين‌ترتيب، بدل‌شدن‌اش به بخشي از خود مشکل و نه راه حل آن. در عوض، ارزش بايد خود را به شيوه‌اي منفي ظاهر سازد و با وضوحي صريح همراه شود که به‌وسيله آن نوشتار با امر بيان‌ناپذير مواجه مي‌‌شود. از آن‌جاکه جدايي و کناره‌گيري مورد نياز براي اين مواجهه، از جنس کناره‌گيري فارس و کمدي نيز هست، ارزش نيز، همان‌طورکه اغلب در نوشتار ايرلندي به‌چشم مي‌خورد، در آن استعلاي لحظه‌اي و توضيح‌ناپذير جهان افسرده‌کننده- جهاني که به‌طرز بي‌شرمانه‌اي افسرده‌کننده است- قرار دارد که ما رندي و زيرکي مي‌خوانيم. جنون، فضل‌فروشي، بدن، مطايبه با خود، خودرايي، تکرار، تقليل مکانيکي: اين‌ها فقط بخشي از موتيف‌هاي عبوسي هستند که مي‌توانند خيلي هم مضحک باشند و به‌همين‌خاطر غذاي مناسبي براي اين استاد کمدي عصر پسا-انسان هستند. اگر او در حقيقت و نهايتا کمدين است، کم‌ترين دليل‌اش اين است که تراژدي را به‌عنوان فرمي از ايدئولوژي طرد مي‌کند. بکت همچون فرويد و آدورنو مي‌دانست که رئاليست‌هاي ترش‌رو و تاريک‌بين، با ايماني بيشتر در خدمت رستگاري بشرند تا آرمان‌گراهاي روشن‌بين.

توضيحات مترجم:

1. سلتيک تايگر (Celtic Tiger)، نامي است براي دوره رشد مداوم اقتصادي در جمهوري ايرلند که از دهه 1990 آغاز و در سال 2001، از سرعت آن کاسته شد و دوباره از سال 2003 فزوني گرفت و در 2006 از پيش¬رفتن بازايستاد. گفته مي‌شود که در طي اين دوره، ايرلند جهشي را تجربه کرده که آن را از جمله فقيرترين کشورهاي اروپايي، به دسته ثروتمندترين‌ها انتقال داده است.

2. لقب اعضاي جنبش مقاومت فرانسه.

3. psychological breakdown.

4. مگالومانيايي (megalomaniac) از مگالومانيا ساخته شده که نامي است براي قسمي وضعيت اختلال رواني که در آن فانتزي‌هاي توهمي راجع به دارا بودن ثروت، قدرت، نبوغ يا نيروي بي‌حدومرز، ذهن بيمار را اشغال مي‌کند. «توهم عظمت» اصطلاح رايجي است براي اشاره به اين اختلال.

5. کرپوسکولار (crepuscular)، شفقي يا فلقي؛ متعلق به بازه‌اي زماني که بلافاصله پس از غروب يا پيش از طلوع، نور و تاريکي حالتي بينابين پيدا مي‌کنند.

6. Home Counties.

7. Foxrock بخشي از جنوب دوبلين است که به‌طور سنتي، منطقه ساکنان مرفهي از پروتستان‌ها بوده است.

8. گائليک (Gaelic) صفتي منتسب به گائل‌ها (Gaels) و در اشاره به زبان و فرهنگ آنها است. گائل‌ها، سلتي‌ها و اسکاتلندي‌ها هستند که عموما در مناطق کوهستاني اسکاتلند و ايرلند مي‌زيسته‌اند.

9. ادوارد جورج دو والرا (Edward George de Valera)، متولد 1982 و متوفي 1975، يکي از سياست‌مداران ايرلندي و نويسنده قانون اساسي ايرلند است.

10. کامبيناتور (Combinator) تابعي است متعلق به منطق رياضي که هيچ متغير آزادي ندارد. اصولا منطق کامبيناتوري به‌اين‌خاطر معرفي شد تا نياز به متغيرها را در منطق رياضي از بين ببرد يا به‌بيان ديگر، نقش متغيرهاي کمي¬شده را در منطق، با حذف کردن آنها، روشن سازد.

11. باد بافتن (weaving the wind) اصطلاحي معادل با آب در هاون کوفتن و منظور از آن، کار مطلقا بيهوده و بي‌معنا انجام دادن است.