آیا نمیتوان گفت که بهترین کار برای نابود کردن هر چیز مخدوش کردن مرزهایی است که آن را از هویتهای دیگر جدا میکند؟ آیا برای عقیمکردن و ویران کردن یک جنبش سیاسی بهترین کار این نیست که مرزهایی را که رهبران جنبش وضع کردهاند بشناسیم و آنها را زیر سوال ببریم؟ بهعبارت دیگر بهجای پرداختن به شعارها و خواستهها، مستقیماً به محدودهها بپردازیم و آنها را به چالش بکشیم؟ بیشک حد و مرزهای یک جنبش سیاسی در متن یک وضعیت تاریخی مشخص میشود و بسیار از وضعیت تاریخی آن جامعه تاثیر میگیرد. امّا آنچه که یک جنبش را بهلحاظ سیاسی واجد حقیقتی میکند که میتواند کلّی باشد و همگان را در سراسر جهان مخاطب خود قرار دهد، نه آن مرزهای بهشکل درونی وضعشدهای است که کنش سیاسی را امکانپذیر ساخته، بلکه آن آرمانهایی است که برای همه مردمان پذیرفتنی است، برای همه سعادت بهبار میآورد و سعادت و شادی عدّهای را به رنج و نکبت عدّهای دیگر منوط نمیکند. از اینرو آزادی و عدالت میتوانند جزء مجموعه خواستههای رهاییبخش قرار بگیرند، امّا شعارهای نژادپرستانه، مانند شعارهایی که هیتلر برای خوشایند ملّت آلمان سر میداد و بر این اساس راه را برای فاجعه هولوکاست و کشتار یهودیان هموار میکرد، از مجموعه خواستههای رهاییبخش بیرون گذاشته میشود.
رويدادهاي سياسي اخير ما را به بازانديشي دربارهي بعضي از شعارها و موضعگیریها فرا ميخواند: ما باید تکلیف خود را با شعارهایی مثل جمهوری ایرانی روشن کنیم و روشن کردن موضعمان نسبت به این شعار و نیز موضعگیریهایی که بهجای پرداختن به حرکت جنبش، صرفاً به مرزهایی میپردازند که این حرکت را امکانپذیر ساخته، روزبهروز اهمیت بیشتری پیدا میکند. عمده شدن اين شعار توسط برخي گروهها، به همراه نشانههاي بيش از حد ناسيوناليستياي مثل پرچم كه برخي گروههاي سياسي خارج از كشور بر آن تاكيد ميكنند و بر اساس آن مدّعياند كه از جنبش سبز داخل ايران راديكالتر عمل مي كنند، همگي نشانههايي از عقب ماندن از خواستههاي سياسي اين جنبش است و از اينرو ميتواند ناديده گرفته شود. اما آنچه كه در اينجا اهميت دارد اين است كه تاكيد بيش از حد بر شعار جمهوري ايراني، جايگزين كردن يكي از پرچمهاي بديل گروههاي سياسي خارج از ايران به جاي نماد سبز جنبش و چيزهايي از اين دست، همگي ميتواند پيامدهاي فاشيستياي به همراه داشته باشد، چراكه خواستههای سياسي جنبش سبز را صرفاً براساس كنش كساني كه ايراني هستند، تعريف ميكند و نمي تواند آن را فراتر و براساس نوعي كنش سياسي مدرن ببيند كه خواستههاياش تنها به يك نژاد خاص منحصر نيست و هرآنچه را كه ميخواهد براي نوع بشر ميخواهد، و از تفاوتهای نژادی و جنسی صرفِ نظر کرده است. موضعگیریهایی که بهجای جدّی گرفتن این مختصات، بیشتر بر طرح شعارهایی تاکید میکنند که هیچ بار سیاسیای ندارند، و برخی اوقات حتّا میتوانند فاشیستی بهنظر آیند، میتواند پیامدهایی در ناکام کردن حرکت مردم داشته باشد. برخی از «کارشناسانی» که از سوی صدای آمریکا دعوت میشوند چنین موضعگیریهایی دارند. آنها که مدتهاست هیچ ارتباطی با ایران ندارند و در آمریکا صاحب کسبوکاری شدهاند، به خود حق میدهند تا تحت عنوان تحلیل وضعیت ایران، فیالبداهه، هرچه میخواهند به زبان بیاورند و آن را بهعنوان سوغات فرنگ به رخ مردم ایران بکشند.
شعار جمهوري ايراني اولینبار در راهپیمایی روز قدس بهشكل پراکنده مطرح شد و در کنار شعارهای دیگر خصلت متکثر جنبش سبز را آشکار كرد، علاوه بر این شعار، مساله پرچم هم برای عدّهای جدّی شد. برخلاف برخي گروههاي ايراني خارج از ايران، سبزهاي داخل چندان وسواسي نسبت به پرچم نداشتند و سعي نكردند يكي از پرچم هاي موجود گروههاي خارجي را از آن خود كنند. يكي از خواستههاي جنبش سبز كه از قبل از انتخابات بر آن تاكيد ميكردند و مرتباً در حركتهاي خود آن را فرياد مي زدند اين بود كه «موسوي پرچم ايران مرا پس بگير». اين خواسته در اصل نشان از آگاه شدن به نوعي فقدان بود، اينكه سرانجام آن پرچمي كه قرار بود نماد ايراني بودن باشد از دست رفته، اينكه اين ايراني بودن بهتنهايي نميتواند كاري براي ما بكند، و اينكه پرچم صرفا يك پارچه نيست كه بتوان آن را خريد و تبديل به نماد جنبش كرد، بلكه پرچم شايد آخرين چيزي باشد كه پس از يك فرآيند كنش سياسي و مبارزاتي ميتواند بهدست آید. تاكيد اين جنبش بر نداشتن پرچم و از دست دادن آن شايد نوعي خوشآمدگفتن به اين قضيه باشد كه نميتوان صرفا با تاكيد كردن بر هويت تاريخي و آثار باستانياي كه بر گذشتهاي خيالي دلالت دارند، دست به كنش سياسي زد، بلكه بايد گذشته را نيز در پرتو وضعيت انتقادي موجود خواند و براي آن اسطورهپردازي نكرد.
يكي از ويژگيهاي انسان مدرن عصر روشنگري اين بود كه براي اولينبار از جهانوطني سخن گفت و توانست وراي تفاوتهاي طبيعي و مرزهاي جغرافيايي، از سعادت براي نوع بشر سخن بگويد. اينكه اين رويا تا چه حد تحقق پيدا كرد تا حدي جاي بحث دارد، اما مساله اصلي اين است كه انسان مدرن توانست از موضوعِ از دست رفتن خانه سخن بگويد و مفهوم انسانِ بيخانهوكاشانه را وارد گفتار خود کند. از اينروستكه ميتوان گفت، نازيسم و حاميان نظري آن، مثل هايدگر، كه بيش از حد بر مليت و نژاد تاكيد ميكردند، چهقدر از تفكر مدرن دور بودند.
برخلاف مساله پرچم، شعار جمهوری ایرانی به یکی از موضوعهای بحث در داخل ایران بدل شد و سایت بالاترین بهخوبی نشان میداد که چگونه این مساله توانسته بهلحاظ سیاسی برای بسیاری از کاربراناش اهمیت والایی پیدا کند. بسیاری از ایرانیان خارج از کشور نیز به این شعار واکنش مثبت نشان دادند. واکنشِ تا حدّی ناشی از ذوقزدگی ایرانیان خارج از کشور به این شعار، بیش از هر چیز شاید نشان از خوشحالی آنها از فرآیند بازسازی هویّت ملّی دارد. توگویی پس از طرح این شعار و قرار دادنِ کلِّ جنبش اعتراضی مردم ایران برای تحقق این شعار، میتوانند دوباره هویّتی بسازند و بر آن تکیه کنند. پیشتر هم دیده بودیم که علاقهمندی ایرانیان خارج از ایران به چیزهایی مثل آش رشته یا باقلوا که رنگوبوی ایرانیبودن دارد، حتّي بیش از ایرانیان داخل است و این نشان میدهد که برای آنها ایرانیبودن بهجای آنکه نامی باشد که بر هویّتی متناقض و متکثّر دلالت دارد، بیشتر نامی است که بر گذشته خیالی از دسترفتهای دلالت دارد و میلی را نشان میدهد که هدفاش بازگشت به آن عصر طلایی است.
سیاست در جهانِ پس از 11سپتامبر که بوش و بنلادن در تعیین مختصاتِ آن نقشی اساسی داشتند، رنگ و بویی هویتی گرفته و خواستههایاش دیگر با خواستههای انسان عصر روشنگری نمیخواند. از اینرو در پس هر حرکت سیاسی، تاکید گذاشتن بر هویتی خاص لازم بهنظر میرسید. ظاهراً حرکت سیاسی اخیر با مخاطب قرار دادن همه جهانیان سعی دارد تا ورای سیاستِ هویتی عصر بوش و بنلادن عمل کند، امّا شاید در این راه با موانعی روبهرو شود، این موانع، بیشتر کسانی هستند که از این حرکت برای کسب هویت یا کسبوکاری جدید استفاده میکنند.