جستجو
نامه‌ای به خاطرات یک دوست
آرش ويسي - 29 مهر 1388

نوشته «‌بچه‌های انقلاب: گزارشی از چند نسل‌» به‌قلم امید مهرگان دارای فرم خاصی است که توأمان در نمودهای گوناگونی خود را نمایش می‌دهد: از یک سو با داشتن نظریه‌ای در پس خود و استدلال کردن براساس مصالحِ آن، واجد خصوصیاتِ یک مقاله است و از سوی دیگر، توگویی نامه‌ای است به هم‌قطاران خویش، و افزون بر این می‌توان خصیصه دیگری را به آن نسبت داد- گونه‌ای نجوای درونی با خویش، به‌بیانی روشن‌تر شکلی از خاطره‌نویسی. من نیز می‌خواهم در راستای چنین فرمی پیش روم. به‌علاوه نوشته خویش را مرئی‌کردنِ برخی سطور زیرینِ یادداشت مهرگان می‌دانم؛ سطوری که شاید نه در ذهنیتِ نویسنده یادداشت، بلکه در منطق نهفته در یادداشت، بایستی در جست‌وجوی جایگاهی برای آنها بود.

خواندن نوشته مهرگان برای من همراه بود با تجربه نوعی لحظه پروستی، که بر اثر آن به دوران کودکی‌ام پرتاب شدم، لیکن نه‌تنها کودکی و گذشته خودم بلکه کودکیِ عناصری که تاریخ واقعی زندگی من را برمی‌سازند. راه‌های گونا‌گونی برای چنین اتصال ناگهانی با گذشته وجود دارد که شاید بتوان آنها را در ذیل سه مقوله بازخوانی فردی، بازخوانی به واسطه رمان، و سیاست دسته‌بندی کرد.

آن‌چه خاطرات فردی برمی‌نهد عالمی است مجرد و ماخولیایی که منطق درونی آن صرفاً برای خود فرد، ادراک‌پذیر است. فرم فردی تماس با گذشته، گویای تقربی خیالی و ایدئولوژیکی است به زمان مرده، به‌نیتِ دست‌یازیدن به نفسی کمال‌یافته و توپُر. این شکل رجعت به حیات طی‌شده، گذشته را می‌کشد و آن را به موضوعی منجمد و مقدس بدل می‌سازد. فرد بدون آن‌که درپی صراحت بخشیدن به تمامیت گذشته باشد، صرفاً می‌کوشد با مدد تخیل، تجلیات عاطفیِ رویدادهای سپری‌شده را به‌منظور مشروعیت‌بخشیدن به اکنون خویش دست‌کاری کند‌(نمی‌توان منکر شد که زیستن در خاطرات که در هیأتِ نوستالژیا، همگی ما تجربه آن را داریم، حامل نوعی از مقاومت در برابر گندیدگیِ زمان حال است، لیکن این مقاومت از جنس «‌جان زیبا‌» است که با پذیرش عنصر اساسی گندیدگی، عملاً با مادیت تاریخ قهر می‌کند و در تراوشات افیونی خویش غرق می‌شود‌. برای یک محکوم به اعدام یا کسی که در اردوگاه مرگ منتظر نوبت خویش است، آیا امیدی به‌جز مرور خاطرات «‌شیرین‌» خود دارد؟). این قسم از رابطه، کور و نابالغ است و همواره در تقلاست تا آثار گردوغبار روزگار را از چهره خود بزداید. برای او تخیل، آن‌هم تخیلی سترون و مرده که اثر انگشت قدرت بر آن هویداست، به‌مثابه یگانه وسیله تجربه‌اندوزی کفایت می‌کند. رمانتیسم نام دیگر این نوعِ پیوند است با تاریخ.

من بر این باور نیستم که سازوکار خودآگاهی فردی قادر باشد به تنهایی مغاک تاریخ مادی را تاب آورد. ازهمین‌روست‌که سایه سنگین نوعی فراموشی همواره حاضر است. یادآوری گذشته در تنهاییِ خویش، همیشه برخی از وقایع را در پرانتز می‌گذارد و مثل کدبانویی که نمی‌خواهد شلختگی‌اش به‌چشم آید در زیر قالیچه پنهان می‌کند. این حذف کردن، شرط بنیادین تن دادن به قرائتِ رمانتیک‌ از تاریخ است و در عین‌حال شرط برساختنِ یک روان معیوب در متنِ تاریخِ چرکین واقعاً موجود، نیز هست. حافظه فردی، که ثمره چنین تاریخی است، به انسان خیانت می‌کند، و همواره در پناه محکمه‌ای درونی˚ گذشته را خطاب می‌کند. با آن‌که حافظه تاریخ را مثله می‌کند و نتیجتاً پاره‌ای از تاریخ را احضار نمی‌کند، با این‌حال روان هرگز نمی‌تواند تماماً از زیر شبح ترس‌ناک پاره فوق رها شود. لذا این بخش، به‌سان روحی زجر دیده، به حیات زیرزمینی خود ادامه می‌دهد؛ شاید خواب دیدن و هذیان‌های روانی نمود گه‌گاه این بخش مطرود باشند. من این نوع سازوکار را در زندگی روزمره تجربه می‌کنم؛ به‌عینه جزئی از گذشته‌ام مفقود شده و از به‌یادآوردن‌اش عاجزم. برای من مسجل است این بخش فراموش‌شده، سیاه و هولناک بوده است، و از قضا روند ساخته‌شدن‌اش نیز از دست من و دیگران خارج بود، چون‌که ثمره بافتاری بود که حاکمان برپا کردند. این مسأله چنان بغرنج است که من، در صحت و سقمِ برخی از وقایع ثبت‌شده در حافظه‌ام شک می‌کنم تا حدی ‌که نمی‌توانم میان واقعیت و تخیل، مرزی مرئی ترسیم کرد(نمی‌خواهم تجربه شخصی خودم را با قطعیت به دیگران تعمیم دهم، لیکن فکر نمی‌کنم این مسأله صرفاً معضل من باشد‌). بر این باورم که یادآوری و رهاشدن از این وضعیت آن‌هم در شکل جمعیِ آن، خارج از توان روان‌کاوی است؛ شاید روان‌کاو بتوان دغدغه آن را رفع کند، اما عاجز از رهانیدن ما از بو تعفنِ گذشته‌مان است.

با خیانت حافظه در نهایت آن‌چه باقی می‌ماند همان چیزی است که همراه با ما قد می‌کشد و پیر می‌شود، لیکن هیچ‌گاه به‌تمامی نمی‌میرد، زیرا همواره بخشی از وجودمان در هیأتِ خاطره‌ای که محصول روایت مخدوش جمعی و فردی است، در اذهان دیگران به حیات ادامه می‌دهد. این حیاتِ جاودان- که در هیأتِ کلیشه‌های زبانی و نیز ارقام و اعداد ثبت شده در دفتر نهادهای دولتی یا در کتب «علمی» مورخان بروز می‌یابد‌- روی دیگر ناپدیدشدنِ پاره‌ای از خاطرات‌مان است؛ مختصر این‌که، تاریخ خاطره همانا تاریخ سرکوب خاطره است. آدورنو صورت‌بندی روشنی است از این واقعیت ارائه می‌دهد.

آن هنگام‌که اودیسئوس با غرور بر سینه خویش می‌کوبد تا بانگ فاتحان را در تاریخ جاودان کند، بخشی از گذشته خویش را دفن می‌کند، بخشی که صدا و ناله مغلوبان در آن طنین‌انداز است؛ او به‌میانجی کشف‌اش یعنی سلطه بر درون و برون، حال و آینده‌اش را بیمه می‌کند. سویه طنزآمیز و در عین‌حال تراژیکِ کنشِ او این است که فراموشی گذشته و دست‌یازیدن به گذشته به موازات یک‌دیگر پیش می‌روند: نجات املاک و خانواده‌، با سرکوب درون و برون گره خورده‌ است. اودیسئوس در مواجهه با پولی‌فموس با انکار گذشته و هویت خویش زنده می‌ماند و کلاً او در خلال پیچ‌و‌خم‌های داستان، خود را گم می‌کند تا خود را به‌واسطه نوعی گزارش نفس، بازیابد؛ البته نفسی مثله‌شده که وجوه مختلف‌اش با میانجی‌گریِ اصل سلطه در کنار هم چیده شده‌اند، و همواره در ستیز با یک‌دیگر به‌سر می‌برند. اودیسئوس مکرراً جایگاه راوی را اشغال می‌کند و گزارش‌ سرد و بی‌احساس‌اش از وقایع غیرانسانی، به‌گفته آدورنو با بزرگ‌ترین راویان رمان‌های سده نوزدهم قابل قیاس است. حتی هومر نیز نتوانسته است از سیطره چنین سرنوشتی خود را برهاند. در حکایت او، پرولترها، در ذیل پاروزنانِ ناشنوا و برده‌ها و قربانیانِ نگون‌بخت، جاودان شده‌اند. تاریخ حکایت آگاممنون، آشیل، هکتور، اودیسئوس، و هلن است، نه فراموش‌شدگانِ سیاه‌چاله‌های تاریخ. توانِ فراموش کردن که نیچه به‌درستی آن را ویژگیِ اخلاق سروران می‌دانست، در عین‌حال ویژگیِ روایت سروران از تاریخ نیز هست. توان فراموش کردن روی دیگری دارد که همانا کینه‌توزی است، خصیصه‌ای که نیچه به‌ناحق از اخلاق حاکمان کسر می‌کند. حال باید پرسید که آیا ناپدیدشدن بخشی از تاریخ فردی تکرار سازوکار مفقود شدن بخشی از تاریخ جمعی نیست؟

با این‌که روایتِ فردی از تاریخ در کنشی بورژوایی، در کنج زندانِ ذهن، بر وقایع داغ مالکیت می‌زند، با این‌حال، خاطرات هر فردی مابه‌ازایی دارد که از خود فرد فراتر می‌رود. در نگاه نخست، اشخاص دیگر، وساطت فرا‌روی را برعهده می‌گیرند، از نزدیکان تا کسانی که در ویرانه‌های حافظه، ته‌چهره‌ای از آنان به‌یادگار مانده است- هم‌کلاسی‌ها و همسایه‌هایی که روزگاری یار و هم‌‌دم ما بودند و احتمالاً حالا حتی اسم آنان را به‌یاد نداریم‌. مع‌هذا، جسمانیت این مازاد، میانجی‌گری اشخاص را درمی‌نوردد و عملاً به همان شرایطی تحمیلی‌ای بدل می‌شود که آدمیان برخلاف میل خویش مجبورند در متن آن تاریخ را بسازند. هنر و بالاخص رمان، نیم‌نگاهی به این سویه ماتریالیستیِ تاریخ دارند. با این‌که هنر تن به افسون آمرانه خاطرات می‌دهد، اما از درونِ روایت، حاکمیتِ گزارش‌های معیوب را متوقف می‌سازد تا برای لحظاتی چرک و کثافت گذشته، سرریز کند. اگرچه رمان روند لاپوشانی امور را متوقف می‌کند، اما قادر نیست از حیطه کنشِ فردی فراتر رود و از زمینه بورژوایی خویش بگسلد. نوشتن و خواندن رمان عملی فردی است، رسوب این ویژگی همواره با رمان خواهد بود. از قضا همین ویژگی حفظ شده از ایام بالندگیِ بورژوازی است که توان انتقال تنش به قرائت سترون فردی از گذشته را به رمان و کل هنر مدرن می‌بخشد. با زایش فرمی مدرن بود که هنر به قدرت بازخوانی گذشته در تمامیت‌اش، دست‌یازید. ضدیتِ مرتجعان با مدرنیسم در این مسأله نهفته است. مدرنیسم دیگر نمی‌خواست صرفاً صدا، چهره، و روایتِ حاکمان را بازتاب دهد، از همین‌رو بود که صدای مردم (‌‌رمان‌های دهقانان و مادام بواری بالزاک و فلوبر‌) و چهره مردم کوچه و خیابان (‌ظهور امپرسیونیسم در نقاشی که مبین گذر از روایت حیات و هستی از منظر کلیسا و اشراف بود‌) محتوای اساسی مدرنیسم شد. این گونه از مواجهه با تاریخ، تکرار فرم سیاست در هیأتِ محتوایی هنری است.

رمان، لااقل روایت لوکاچی آن، توأمان حفظ و ارتقای روی‌کرد فردی به تاریخ است. ظهور «فرد معضله‌دار» گویاترین نمود این خصیصه است. قهرمان داستان از جهان پاستورال می‌برد، با جنبه وقیح زندگی خویش روبه‌رو می‌شود و سرانجام به‌سبب اتکایش به کنش فردی، شکست می‌خورد؛ بی‌دلیل نیست که برخی از متفکران مضمون نهایی ادبیات مدرن را تجربه شکست می‌دانند. آیا سرنوشت غم‌انگیز ژولین سورل مبین این واقعیت نیست؟ همو که برای زدودنِ ناخرسندیِ همیشگی‌اش(که نتیجه سایه خاطرات تلخِ خانوادگی و سیاسی‌اش بر زندگی‌اش بود‌) سرآخر تنها راه ممکنِ صیانت از آرمان‌های‌اش را تخریب عمدی نفس دانست. هنر تنها سازوکار حفظ فردیت را به ما می‌دهد و با شهامت، عجز خویش از رستگار کردنِ تاریخ را به‌زبان می‌آورد، حقیقتی که آن را از فرم مواجهه بی‌واسطه فردی با تاریخ، تمییز می‌دهد. در نهایت این قسم از روایت، بارقه‌ای از رهایی را فروزان می‌سازد که تاریخ سروران تا به امروز قادر به خاموش کردن کامل آن نبوده است.

کشف رد پای کینه توزی و ایدئولوژی بر خاطرات فردی رعب‌آور است. مازاد خاطره هريك از مایی که ایام کودکی و نوجوانی خویش را در دهه شصت سپری کرده است، برملاکننده رد پای بلاهت و فقر و ویرانی حاصل از جنگ در خاطره «شیرین» خوردن طعامِ ساده و دیدن کارتون بل و سباستین است. حس کردن این سویه وقیح، مستلزم خوانشی ماتریالیستی از گذشته‌مان است؛ در این‌جا منظورم از خوانش ماتریالیستی، همان چیزی است که که مهرگان درونی کردن شکافی می‌نامد که رسالت هر نسلی است. بازخوانی ایدئولوژیکی گذشته «‌نسل انقلاب»، این واقعیت را از قلم می‌اندازد که در زمانی که ما پای تلویزیون مشغول تماشای کارتون‌های امانیستی بودیم، هزاران انسان در جبهه‌ها و شهرهای جنگ‌زده، لت‌وپار می‌شدند. واضح است که اقرار به این بدبختی و بلاهت، از منظر «دوره سازندگي» و له‌له‌زدن بورژوازی برای سفر به دوبی و خریدن محصولات دسته‌چندم غربی، صرفاً تکرار بلاهت است، البته این بار نه در هیأت تراژدی بلکه در هیأت کمدی.

آن‌چه نوشته مهرگان را انضمامی می‌‌سازد بیش از آن‌که عنصری درونی باشد عنصری بیرونی است. اگر این یادداشت قبل از حوادث سیاسی اخیر نوشته می‌شد، تأثیر آن تماماً فرق می‌کرد. بنابراین، ایجاد تنشی ریشه‌ای در خاطرات فردی‌/‌جمعی، فقط از عهده سیاست برمی‌آید. سیاست جنبه‌های پنهان خاطره را هویدا و رستگار می‌سازد، و جایگاه عناصر یک خاطره را جابه‌جا می‌کند. مهرگان خاطره‌ای از ایام کودکی خویش را بازگو می‌کند که عنصری˚ اکنون هم‌بسته با حیات ما در آن حضور دارد: موسوی. اجازه دهید این حدس را پیش کشم که اگر جنبش سیاسی حال حاضر رخ‌نداده بود، صدای موسوی، عنصری مغفول در خاطره مهرگان می‌بود. این خاطره در گذشته یادآور حضور کسی دیگر بود و حال یادآور کسی دیگر همراه با رستگار کردن او. اگر صدای موسوی در ایام کودکی ما طنین جنگ و ویرانی بود حال همان صدا، پژواکی از امید و رهایی را با خود دارد.

سیاست در عین پیچیدگی، هر چیزی را به ساده‌ترین اجزای خود تحویل می‌دهد تا همه‌چیز شفاف شود، این شفافیت˚ قطب مخالف روی‌کرد ایدئولوژیکی و دولتی به تاریخ است. سیاست نسل ما را از کینه‌توزی نجات داد و ما را با بخشی از برسازندگان ایام کودکی‌مان آشتی داد، کسانی‌که شاید هنوز هم بخشی از خاطرات «شیرین» خویش را در مخروبه‌های دهه شصت جست‌وجو می‌کنند، لیکن آنان نیز با ما آشتی کردند و اگر بخواهند همچنان به منطق درونی انتخاب سیاسی خویش وفادار باشند، خواه‌ناخواه با روی دیگر «خاطرات شیرین» خویش مواجه خواهند شد و قطعاً ضجه‌ها و مویه‌های حک‌شده بر در و دیوار قصر و اوین و نیز بوی گوشت پلاسیده در لابه‌لای خاک خاوران آرامشِ گذشته آنان را برهم خواهد زد و سرانجام مجبور خواهند شد که از زاویه دیگری، گذشته خویش را مرور کنند. این است رستگاریِ حقیقی گذشته که توأم با شستن گناه سیاسی برخی، آرمان‌های تاکنون‌مرده برخی دیگر را نجات می‌دهد. این عمل مبین گسستن از منطق تکراری تاریخ است، زیرا جباران تاریخ همواره بخشی از گذشته را پنهان می‌کنند و صرفا اجزايی از آن را تکرار می‌کنند که خارج از پرانتزند؛ به‌این‌سبب است که تاریخ دولتی یک منطق دارد و آن اصلِ تکرار است. آن‌چه این منطق، مخفی می‌کند بخشی است که با حضورش بر همه‌چیز نور می‌تاباند و همه‌چیز را مرئی می‌کند. به‌زعم من، این همان چیزی است که بنیامین می گوید باید رستگار شود. با ظهور بخش پنهانِ گذشته، علاوه بر دوپاره‌شدنِ روایت تکراری فردی/دولتی، فرد به نسل و نسل به تاریخ(زمان کیفی) وصل می‌شود. همیشه سیاست و بالاخص مفهوم کمونیسم برای من واجد این خصلت بوده، یعنی خصلتی که من را از ترس رویارویی با نکبت گذشته رها می‌سازد و سر آخر عامل به خاک‌سپردنِ گذشته می‌شود. یادآوری خاطره گذشته، شکوهی به مبارزات مردم می‌بخشد و آرامشی ابدی و راستین به مردگان، همان آرامشی که آنتیگونه به برادر بخشید. از این‌رو، شاید اولین دستاورد سیاست راستین و کمونیسم محو توأمان روان‌کاو و حاکم باشد، زیرا دیگر چیز پنهانی وجود نخواهد داشت.