می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب/ چون نیک بنگری همه تزویر میکنند
اگر گزاره «همه تزویر میکنند» را صرفاً ترفند بلاغی حافظ قلمداد نکنیم برای ترسیم وضع و هستی اجتماعی ایرانیان قرن هشتم (و چه بسا امروز) که «اکثر»شان برای گذران زندگی چارهای جز تزویر ندارند و اگر اقدام شاعر را در گنجانیدن نام خود در فهرستِ «همه»ی تزویرکنندگان فقط به پای «رندی» او نگذاریم برای حمله به همه مظاهر قدر ت و سلطه در روزگار خویش - همه نمایندگان پیوند قدرت و شریعت در ایران: واضعان و حافظان و مجریان قانون شرع، قانون برآمده از متنی مقدس، به انضمام کسی که «حافظ» آن متن مقدس است، با این ایهام ظریف که هم آن را پاس میدارد و هم آن را از بر دارد - باری، اگر گزاره «همه تزویر میکنند» را جدی بگیریم و با کمی مسامحه «تزویر کردن» را معادل با «دروغگویی» بگیریم، میتوانیم جمله حافظ را بدینصورت بازنویسی کنیم که «همه دروغ میگویند» و از جمله خودِ آن کسی که میگوید «همه دروغ میگویند» و بدینترتیب خود را رویاروی یکی از مشهورترین پارادوکسهای تاریخ منطق و فلسفه مییابیم: پارادوکس دروغگو.
همانطور که میدانیم پارادوکس دروغگو در قالب «آنچه میگویم دروغ است» از نظر راسل نتیجه دخالت اصل «دور باطل» در مشخص کردن عضوهای یک مجموعه است، بدیننحو که وقتی کسی بگوید «آنچه میگویم دروغ است» در عمل دارد مجموعه گفتههای خود را با قید یک شرط - «دروغ بودن» - مشخص میکند و از نظر راسل، «هیچ مجموعهای را نمیتوان با شرطی مشخص کرد که خود آن مجموعه نیز مشمول آن شرط شود». بدین اعتبار، دروغ شمردنِ خودِ این جمله که «آنچه میگویم دروغ است» مصداق دخالت دادنِ اصل «دور باطل» است و لاجرم پارادوکس پدید میآورد.
والتر بنیامین در یکی از مقالههای درخشان (و قدرنادیده)اش زیرعنوان «پارادوکس کرتی» (نوشتهشده به سال 1919 یا 1920) قرائت بدیع - و به زعم من کیرکگوری - از پارادوکس اپیمنیدس کرتی ارائه میکند که دلالتهای سیاسی مهمی برای فاعلیت (سوژگی) انسان دارد. بنیامین معتقد است حل این پارادوکس در قالب یونانیاش اصلاً دشوار نیست:وقتی اپیمنیدس میگوید «کرتیها همه دروغگویند» و خودش کرتی است، این اصلا بدان معنا نیست که جمله اولش دروغ است. قضیه به مفهوم «دروغگو» برمیگردد: دروغگو به کسی نمیگویند که هر بار که دهانش را باز میکند از راستی فاصله میگیرد. یعنی از اینکه یک کرتی میگوید همه کرتیها دروغگویند، یعنی خودش هم دروغگوست، نمیتوان نتیجه گرفت که جمله «همه کرتیها دروغگویند» لزوما دروغ است، چرا که اگر این گزاره درست باشد لاجرم گویندهاش که کرتی است راست گفته است و بعد در دام دور باطل بیفتیم.
چنانکه میبینید، با وضعیتی نظیر وضع حافظ در حین بر زبان آوردنِ گزاره «همه تزویر میکنند» رویاروییم. حافظ میگوید همه و از جمله حافظ تزویر میکنند. نکته این است که حافظ میتوانست به راحتی بگوید «همه تزویر میکنند الا کسی که میگوید "همه تزویر میکنند"، یعنی شخص شاعر- حافظ.» ولی گزاره «همه تزویر میکنند» وقتی بر زبان حافظ جاری میشود دقیقا از آنروی که خودِ گوینده را هم شامل میشود اعلامی «سیاسی» است. حافظ پرهیز میکند از ایستادن در منظری برون از وضعیت یا نظرگاهی «متعالی» و آنگاه صادر کردن این حکم که «همه تزویر میکنند». کاری که او میکند این است که «از درون» از وضعیت فاصله میگیرد و بدینسان است که «تزویر» را به منزله ویژگی یک هستی اجتماعی فاش میکند، او تماشاگر معصومی نیست که از منظری امن و برتر پی به «تزویرگری» و «دروغگویی» همه عضوهای وضعیت به جز خودش پی برده باشد...
بازگردیم به بنیامین: بنیامین گوشزد میکند که برای طرح مساله باید «فرم» قیاس منطقی گزاره را بر هم زد، این شیوه طرح مساله نادرست است که بگوییم:
مقدمه (1): همه کرتیها دروغگویند.
مقدمه (2): اپیمنیدس کرتی است.
نتیجه: اپیمنیدس دروغگوست. (پس، جمله «همه کرتیها دروغگویند» هم دروغ است.)
بنیامین میگوید دوراهه مشکلآفرین را باید مستقیمآً از خود قضیه استنتاج کرد و بدینمنظور میکوشد قضیه را در قالب جملهای واحد بازگوید:
«یکایک جملههای من بدون استثناء چیزی خلاف حقیقت میگوید.»
و این یعنی همین جمله هم خلاف حقیقت است، چون هیچیک از جملههای من از این قاعده مستثنا نیست: «تکتک جملههای من، و از جمله همین جمله، همین جمله که الان دارم میگویم، دروغ است.» به گمان بنیامین، این مغلطه در درون خودِ منطق به هر روی لاینحل است و ماجرا بهنوعی به تفکیک حوزه منطق از هستیشناسی بر میگردد.
با این مقدمه، بنیامین از سه منظر به گزاره فوق نظر میکند:
(1) شاید این جمله تنها جمله از نوع خود باشد (یک استثناء).
(2) این جمله در قلمرو منطق، زنجیرهای از تناقضهای لاینحل میسازد بیآنکه به ذات خود یاوه یا بیمعنی باشد – یعنی در تراز هستیشناسی.
(3) این قضیه فقط وقتی به تناقض میکشد که بر زبان کسی جاری شود که خود مشمول آن گردد – یعنی درباره هر کس دیگری میتوان گفت هر چه میگوید خلاف آنچه ادعا میکند معنا میدهد، بیآنکه بیم تناقضی برود.
بنیامین، دو احتمال نخست را از مقوله فرض شکاکانهی شیطان فریبکار دکارت میداند – شیطانی بس نیرومند و هوشمند که همه کوشش خود را به کار میبندد تا دکارت را به وجود چیزهایی که حقیقت ندارند معتقد کند. به زعم بنیامین، کافی است در خیال مجسم کنید که شیطان فریبکار دکارت از قلمرو حسی پای در «بهشت» منطق بگذارد. (میدانیم که خدای دکارت در حقیقت شیطان را از بهشتِ «منطق» و «ریاضیات» بیرون رانده بود.) اگر فرض کنیم شیطان فریبکار دکارت در قلمرو منطق هم میتواند ما را از راه بدر کند، بیگمان ترفندی بهتر از پارادوکس دروغگو پیدا نمیکرد. به تعبیر بنیامین، در قلمرو منطق دادگاهی برای فرجامخواهی نیست تا از اپیمنیدس کرتی شکایت کنیم. (و من گمان میکنم «رندی» حافظ دقیقا به همین معنا سیاسی نیست. کسی نمیتواند حافظ را مورد پیگرد قانونی قرار دهد، گو اینکه او همه مظاهر قانون را طرف طعن و اهانت گرفته است. و البته نباید از یاد بیریم که «به لحاظ منطقی» امکان پیگرد قانونی کسی چون حافظ وجود ندارد و الا در اوضاعی چون اوضاع کنونی ما هیچچیز ناممکن نیست...).
بنیامین در ادامه میکوشد نشان دهد به رغم همه موانع باز هم میتوان جمله مورد بحث را در هر دو تراز منطق و هستیشناسی رد کرد. به رغم همه موانع باز هم میتوان جمله مورد بحث را در هر دو تراز منطق و هستیشناسی رد کرد. در قلمرو هستیشناسی، فقط زمانی این جمله را به بحث گذاشت که سوژه - گوینده جمله - از موضع هستیشناسانه برتری برخوردار باشد (همچون شیطان فریبکار دکارت) ولی ابطال منطقی میباید در همه شرایط، بدون اسثناء عمل کند. بنیامین میگوید فقط در صورتی میتوان جمله اپیمنیدس کرتی را رد کرد که آسیبناپذیری منطقیاش ظاهر محض (Schein) از کار درآید، و الا خود منطق است که فرو میپاشد. و تازه این ظاهر باید ظاهری اصیل و به عبارتی «عینی» باشد: ظاهری مبتنی بر اصلِ «فریب» یا به بیان بهتر اصلِ «دروغ گفتن». به نظر بنیامین، پارادوکس کرتی نشان میدهد این «ظاهر» از لحاظ فیزیکی چنان نیرومند است که ریشههایش میتوانند در ژرفترین اعماق منطق صوری رخنه کنند. بنیامین مینویسد: «به لحاظ عینی، این ظاهر نه فقط به صورت نیرویی همسنگ واقعیت هستی دارد، بلکه چون در قلمرویی فراسوی قلمروی واقعیت با آن مواجه میشویم - یعنی قلمرو منطق صوری - باید آن را نیرویی عینی همسنگ حقیقت قلمداد کنیم.»
باری بنیامین میگوید در درون منطق به هیچروی نمیتوان از بند این پارادوکس خلاص شد (تلاش تارسکی برای پیشنهادن فرض یک «فرا-زبان» و تلاش راسل برای طرح اصل «دور باطل» و تلاش فرانک رمزی برای تمایز قائل شدن بین پارادوکسهای منطقی و دلالتشناختی و ... به هر حال از افسون نیرومند پارادوکس نمیکاهد.) به نظر بنیامین این پاراردوکس را «شاید» فقط در چارچوبِ متافیزیک حل کرد: قضیه به «فرم» این اظهار بر میگردد، به صیغه اول شخص بودن آن (I-form)؛ نکته این است که «ظاهر» منطقی جمله دقیقاً به میانجی فرم «سوبژکتیو» آن قوام یافته. بنیامین نتیجهای دقیقاً کیرکگوری- سیاسی میگیرد: سوژه بودن نه فقط اقتداری غیرمنطقی در ضدیت با ابژه بودن است بلکه باید آن را اصلی متضاد با اعتبار عینی قلمداد کنیم: «سوبژکتیویته نه غیرمنطقی بلکه ضد منطق است.» و این شانی است که هر مبارز سیاسی در نسبت با «منطق» وضعیتی که در آن به پیکار بر میخیزد مییابد.
از منظر واضعان/ حافظان/ مجریان قانون/ گفتار رسمی، کسی چون میرحسین موسوی نه فقط غیرمنطقی بلکه ضد منطق است. او نه نسبتی با سلطنتطلبانی دارد که بالکل بیرون از منطق وضعیت اجتماعی و قانونی ایران میایستند و بیآنکه دچار پارادوکس شوند اظهار میدارند که «همهشان دروغ میگویند» و نه نسبتی با اصلاحطلبانِ ماقبلِ رخداد 25 خرداد که منطق جنبش را بدون تابآوردن هیچ پارادوکسی درون منطق دولت میجستند، «میرحسین» نام جنبشی است که میداند «جایی که همه چیز بد است، شناخت بدترین حتماً خوب است» و میداند که این شناخت هرگز از پیش داده نمیشود بلکه در طی فرآیندی طولانی و طاقتفرسا به دست میآید که چیزی به جز روند خودشکوفندگیِ روحِ ایرانی در متن جنبش نیست... آری، بدترین چیز در وضعیت ما این است که «همه دروغ میگویند» و مادام که منطق وضعیت دگرگون نگردد، چه بسا بختی برای راست گفتن نباشد و با این همه چون نیک بنگری، شاید، دگرگون گشتن وضعیت همانی است که این روزها در برابر چشمان حیرتزدهمان دارد رخ میدهد...