شنیدهام داستانهای زیادی از خودت درآوردهای که امپراتور باور کرده. پس حالا اگر اطلاعات دیگری از آن خطّه نداری، از خودت دربیاور. توجه داشته باش که من نمیخواهم به امری شهادت بدهی که اعتقاد داری باطل است و مرتکب گناه شوی، میخواهم شهادتِ کذب به امری بدهی که حقیقی بودن آن را باورداری ...
(از توصیههای اسقف محتضر «اوتو» به «بائودولینو» پسربچه روستایی که میخواهد به مدارج عالی ترقی کند. از رمان «بائودولینو» اثر امبرتو اِکو)
امروز فضای جهان سرشار از خداپرستی و عشق به خوبی است و اینها همه مدیون ایثارگران ملت ایران است. باید دانست که همه ایثارگران ما نمونهاند و هرکس در مسیر ایثارگری قدم بردارد نمونه است... اگر ایشان نبودند اثری از خداپرستی نبود و همه بشریت داشتههای ارزشمند خود را مدیون ایثارگری است.
(از سخنان رئیس دولت نهم در جمع خانوادههای شهدای چند استان کشور)
در کشور ما آزادی مطلق هست... لازم نکرده کشورهایی که آزادی در آنها در حدّ صفر است نگران آزادی در کشور ما باشند.
(از سخنان سخنگوی وزارت امور خارجه دولت نهم در جمع معدودی از خبرنگاران خارجی)
دروغی که دیگر حرفی برخلافاش گفته نشود بدل به جنون میگردد.
(گی دُبور، «جامعه نمایش»، تز 105)
1- در جریان مناظرههای پیش از انتخابات، یک بار میرحسین از شیوه تازهای برای دروغ گفتن سخن گفت: میتوان راست در چشم مخاطب نگاه کرد و دروغ گفت. البته باید به این گفته افزود که در «جامعه نمایش» این مخاطب چهرهای ندارد و به همین علت میتوان به شمار بالقوه بینهایتی از مخاطبان در یک لحظه خیره شد و سیلابی از دروغهای «ضروری» جاری کرد. مسلماً میانجی این کنش معجزهآسا دوربین است. هنگامی که به دوربین نگاه میکنی، از آنجا که به هیچ شخص «خاصی» نگاه نمیکنی، عملاً با مخاطبی «عام» رویارویی که برای تو چهره مشخص و آشنایی ندارد و دستش به هیچ ترتیبی به تو نمیرسد، همین است که لازم نیست هیچ آدابی و ترتیبی بجویی و اگر پشتت گرم باشد میتوانی هرچه میخواهی بگویی، به شرطی که تپق نزنی، دچار لکنت نشوی، اعتماد به نفست را از دست ندهی، مدام واژه «چیز» را بر زبان نیاوری، همه چیز بگویی و هیچ نگویی؛ تو در دژ عظیمی به نام صدا و سیما سنگر داری و حریفانات بیشمار مخاطبان بیچهرهای که برای تو نه صدایی دارند و نه سیمایی، و در برابر سیل اعداد و ارقام «کارشناسانه» و «عالمانه» و «دانشگاهی» تو هیچ سد سبز یا سپیدی بنا نمیتوانند کرد، ایشان فقط میتوانند تو را تماشا کنند، ما در «جامعه نمایش» زندگی میکنیم و همانگونه که گی دُبور نشان داده است، «ذاتش ایدئولوژی تمامعیار است» چراکه «ذات هر نوع نظام ایدئولوژیکی را در حد کمال نشان میدهد» و ذات نظامهای ایدئولوژیک به اعتقاد دبور چیزی نیست به جز «فقیر شدن، اجیر شدن و نفی شدن زندگی واقعی».
سیطره تصویرهایی که نمایشِ سراپا دروغِ رسانهای که سالهاست به صفت «ملی» متصف است هر لحظه و هر ساعت بر سرمان آوار میکند، یک فرجام بیش ندارد: فقیر شدن، اجیر شدن و نفی شدن زندگی واقعی. و هنگامی که زندگی واقعی نفی شد، آنچه برجای میماند همان است که به نام «آزادی مطلق» میشناسیم، آزادی مطلق برای دروغ بافتن، بدون جواب پس دادن؛ دُبور نمایش را در ظهور مادیاش همان جلوه جدایی و دوری انسان از انسان میداند: پا گرفتن قلمرویی تازه با «موجوداتی بیگانه که انسان اجیرشان است». در این میان، با انباشت بیانتهای اشیایی بیگانه در قلمرویی مواجهایم که هر لحظه گستردهتر میشود. به نظر دبور، بالاترین مرحله این گسترش، «نیاز را علیه زندگی برگردانده است». (جامعه نمایش، تز 215)
باری، نیاز به تماشای نمایش دم به دم بیشتر زندگی واقعی را به بند میکشد و از آنجا که نمایش روی دیگر پول است (پولی که به تعبیر تکاندهنده مارکس جوان، پاانداز نیازهای انسانی و همارز کل انتزاعی کالاهاست)، باید گفت نیاز به نمایش از جنس نیاز به پول است، منتها «نمایش پولی است که فقط نگاهش میکنند» (جامعه نمایش، تز 49). بدین اعتبار، میتوان درک کرد که چرا در جامعه نمایش ایرانی و امپراتوری بیرقیب و بیهماورد «صدا و سیما» «آزادی مطلق» هست و چرا در نسبت با آن آزادی در دیگر جامعههای نمایش در حد صفر است. اما این همه ماجرا نیست، «آزادی مطلق» ابعاد دیگری هم دارد ...
2- هر لحظه با حقایق تازهای روبهرو میشویم. رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام تصریح میکند که «در سطوح بالای نظام جمهوری اسلامی، نزاع قدرتی در کار نیست»، او که در ضمن رئیس مجلس خبرگان رهبری است یادآوری میکند که «رقابت در انتخابات به منزله هیچ شکافی در نظام نیست»، یعنی در نظام قدرت ایران هیچ شکاف عمیقی بروز نکرده است و حمله رئیس قوه مجریه به رئیس دو حلقه مازاد قدرت در ایران به هیچروی نباید حمل بر «بروز شکافی عمیق» در نظام قدرت گردد. حق با رئیس مجمع است، چون این دعواها گواه بروز و ظهور نزاع در سطوحی بالاتر از سطح قدرتی است که معمولاً از آن سخن میرود. رئیس مجمع به یادمان میآورد که در قانون اساسی ما تناقض ساختاری غریبی وجود دارد که مرزهای درون و بیرون قانون را در خود متن و نص قانون مبهم میگرداند و از همینروی نظام قدرت در ایران نیازمند نهادهای مازاد و فراتر از قانونی است که در کنش و واکنش با هم آن تناقض ساختاری قانون اساسی را میپوشانند. راست این است که نزاعهای اخیر در قالب مناظرههای صریح و رویاروییهای خیابانی شبهای پیش از انتخابات و آمدن «مردم» به خیابانها بدون مجوز قانونی، نشان از بروز شکاف نه در سطح نهادهای قدرت ـ قوای سهگانه ـ بلکه در سطح نهادهای مازاد قدرت ـ شورای نگهبان، مجلس خبرگان و مجمع تشخیص مصلحت ـ داشت. وقتی دو حلقه از این حلقههای سهگانه تحت ریاست یک نفر باشد، لاجرم تنش بین حلقه سوم و آن دو حلقه به مثابه حلقهای واحد روی میدهد. بیگمان، تنش از سطح نهادهای فراقانونی به بدنه قدرت انتقال مییابد: رئیس دولت نهم بیآنکه شکاف عمیقی در قوای سهگانه (نظام قدرت قانونی) ایجاد کند، رئیس دو حلقه فراقانونی را به مبارزه میخواند و پاسخ آن دیگر، پس از دو هفته سکوت اینکه «در سطوح بالای نظام، نزاع قدرتی در کار نیست» و شاید منظورش این باشد که «در سطوح پایین نظام، نزاعی هست»، و این شاید قاعده هر جنبشی است: هنگامی که در نمایش آزادی مطلق هست، تماشاگران از حیث حضور در صحنه نمایش آزادیشان در حد صفر خواهد بود. صحنه دیگری باید، شاید خیابان؛ و البته در این میان، به یک «میانجی» نیاز هست که تنش میان نمایش و تماشاگران را دیالکتیکی کند؛ و او طبق قاعده گردانندگان نمایش میباید که عامل و جاسوس آمریکا باشد و نمایشی که در خیابان برگزار (و بلافاصله سرکوب) میشود میباید «پروژه دیکته شده آمریکاییها» باشد و صدالبته در کارخانه تصویرسازیِ صدا و سیما جایی برای نمایشِ این «نمایش آمریکایی» نیست. مدیرمسؤول روزنامه متحد با رسانه ملی (که قرینه چاپیِ صداها و تصویرهای تولیدی نمایش گفتار رسمی است) راست میگوید: میرحسین را باید به جُرم جنایت و خیانت دادگاهی کرد. بزرگترین جنایت این است که نمایش رسمی را به هم بزنید...
3- دولت نهم قرار است دور تازه فعالیتهای دیپلماتیک خود را با هدف «اصلاح معادلات جهانی» آغاز کند، نمایش رفتهرفته جهانی میشود، چند سالی است که مقدمات جهانی شدنش را فراهم آوردهاند: رئیس دولت نهم دخالت در امور ملتها را کار «عقبافتادههای سیاسی» میداند و از آنجا که در این چهار سال به لطف فعالیتهای شبانهروزی دولت او، جهان از خداپرستی و عشق به خوبی سرشار شده است و از آنجا که این همه مدیون ایثارگران ملت ایرانی است که او ریاست و مدیریتش را برعهده دارد، باید گفت فصل نوینی در روابط بینالمللی آغاز گردیده و در این فصل تازه، جهانیان به تدریج درخواهند یافت که همه «داشتههای ارزشمند خود را مدیون ایثارگری» ملت ایراناند، باقی داشتهها ارزشی ندارد، برای دیگر نمایشها آبرویی نمانده، و دولت نهم الگویی ساخته و پرداخته که در آن میتوان «آزادی مطلق» را به نحوی تمام عیار به نمایش گذاشت...
4- با عرض معذرت، بحث «آزادی مطلق» لاجرم یادآور تنشی است در درون تفکر هگل راجع به دولت و مفهوم آزادی. هگل آزادی را اصطلاحی تعریفناشدنی با ایهامی بینهایت و در معرض بینهایت بدفهمی میدانست و معتقد بود که ماهیت آزادی باید در جریان تعبیر و تفسیر تاریخ جهان «به نمایش درآید». بخت با هگل یار نبود که به تماشای نمایش آزادی مطلق در ایران امروز بایستد، نمایشی که او تماشاگرش بود همان انقلاب کبیر فرانسه بود. هگل انقلاب کبیر را نقطه اوج تاریخ برشمرد ـ یادمان باشد که او تاریخ را «پیشرفت آگاهی از آزادی» میدانست. اما از چه روی، انقلاب کبیر را میباید نقطه اوج تاریخ گرفت؟ پاسخ هگل این بود که «روح» در این انقلاب به وضع آزادی مطلق رسید، حال آگاه بود به توان و قدرت خویش برای تغییر جهان و شکل دادن به حیات سیاسی و اجتماعی مطابق اراده خویش. با این همه، تنش فکری هگل از تماشای همین نمایش سرچشمه گرفت: هگل در ضمن نشان میدهد که بر اثر انقلاب کبیر، قسمی آزادی انتزاعی به صحنه آمد که لاجرم به ضد خود بدل میشود: سلب آزادی، وحشت، مرگ. آزادی مطلق، آزادی انتزاعی، در روایت ایرانیاش یعنی آزادی برای بدل شدن به اسباب و اثاث صحنه نمایشی که همان ایدئولوژی تمام عیار است...
5- فرض کنیم همه دروغهایی که میشنویم مصادیق «شهادت کذب» به اموری باشند که گویندگانشان «حقیقی بودن»شان را «باور» دارند، فرض کنیم آزادی مطلق یعنی همه آزادیها منهای یک آزادیِ مزاحم که میتواند نمایش را به هم بزند، به عبارت دیگر، هر کسی آزاد است هر کاری بکند و هر عقیدهای داشته باشد و به هر چیزی فکر کند به شرطی که نمایش را به هم نزند: «میرحسین» به راستی خائن است و خونهای ریخته در خیابان و کوی دانشگاه به واقع به گردن اوست، چرا که او از هیچ آزادیای (آزادی بیان، آزادی پوشش، آزادی تغییر دین، آزادی عقیده) سخن نمیگوید الا یک آزادی: آزادی برگزاری راهپیماییهای مسالمتآمیز در خیابان و این همان یک آزادی است که آزادی مطلق دستاندرکاران نمایش رسمی را محدود میکند. میتوان قضیه را به تقابل لنینیِ «آزادی بالفعل» یا «واقعی» و «آزادی صوری» ترجمه کرد: آزادی صوری یعنی آزادی انتخاب درون مختصات مناسبات قدرت موجود و حال آنکه آزادی واقعی یعنی گشودن عرصه مداخلهای که خودِ این مختصات را برهم میزند. تجربه 25 خرداد نشان داد که آزادی در حقیقت همان فعلیتیافتنِ هسته واقعی یا حقیقت سرکوبشده آزادی صوری است. انتخاب «میرحسین» تا پیش از 25 خراد، انتخابی است در درون مختصات مناسبات قدرت موجود، انتخابی است در متن نمایش گفتار رسمی، پس از 25 خرداد همین انتخاب بدل میشود به یگانه امکانِ تغییر مختصات یا برهم زدن «قاعده بازی» و آغاز نمایشی که بازیگرانش تا این دم تماشاگرانی بیش نبودهاند. «میرحسین» همانا نام «انتخاب اجباری» کسانی است که به «برگذشتن» از مختصات وضعیت دادهشده میاندیشند، و به لسان هگلی، وفاداران به حقیقت انقلاب 57 میباید پیشفرضهای فعالیت خویش را در قالب جزئی استثنایی از کل نظام موجود «برنهند» و بدینسان خودِ وضعیتی را که لاجرم در آن به فعالیت برمیخیزند از نو تعریف کنند. مسأله این است که انتخاب «میرحسین» به منزله انتخاب اجباری یا همان انتخاب «محال» است ـ انتخاب گزینهای که در مختصات نمایش موجود انتخابش ممکن «نیست» و به همین اعتبار چارهای جز برگزیدن آن نیست. در قاموس کییرکگور، این همان «ایمان» است در مقام «تعلیقِ دینیِ امر اخلاقی»، یا حوزه نمادین؛ همچنان که مسیحیت، تعلیق قانون/ شریعت است در شکاف میان قلمرو قواعد اخلاقی و ایمان به منزله التزام و تعهد نامشروط: 25 خرداد، به همین معنی، مفهوم خیابان را به حال تعلیق درآورد و صحنه نمایش (یعنی مختصات مناسبات قدرت موجود) را به هم زد ...