دیروز، بیست خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هشت، جمعیتی حدوداً پانصد نفره از میدان انقلاب به سمت میدان آزادی به راه افتاد. این صف نخست راهپیمایی که به میدان آزادی رسید، پشت سرش تا میدان انقلاب کیپ تا کیپ آدم ایستاده بود، تقریباً تمام جمعیت حامیان موسوی بودند، با نشانههای سبز و عکس آخرین نخستوزیر این مملکت در دست، جمعیتی که خبرگزاریها بیش از یک میلیون نفر تخمینش زدهاند.
نه انقلابی در راه است و نه قرار است نظامی عوض شود، خواست مردم واضح است و مشخص: رفتن محمود احمدینژاد از ساختمان سفید ریاست جمهوری، و ورود میرحسین موسوی به جای او، طی انتخاباتی آزاد و دموکراتیک، تا چهار سال سیاه زندگی این مردم هشت سال نشود و روزنی به آینده باقی بماند. انقلابی در کار نبود، اما آن چه به عینه دیدم، بیشک تکهای از یک انقلاب بود. آنان که بیست و دو بهمن پنجاه و هفت را در همین خیابان دیده بودند با قاطعیت میگفتند که سیل جمعیت دستکمی از آن روز نداشت، و وحدت آنان و اشتراک خواستهشان نیز به تمامی خاطرهی انقلاب را در ذهن هر آن کسی زنده میکرد که حاضر در انقلاب بود یا دربارهاش خوانده بود.
فضا به طرز عجیبی بینقص و تأثیرگذار بود: نه توهین و خشونتی در کار بود، نه فرصتطلبی و منفعتخواهی، نه صنف و گروهی در کار بود و نه طبقهای، هیچ. مردم به طرز عجیبی با هم مهربان بودند و به هم میخندیدند. زمانی که حامیان احمدینژاد از ساختمانی پرچم تکان میدادند و سر بیرون میآوردند جمعیت از قول خاتمی فریاد میزد «زنده باد دشمن من»، و این حد از شعور سیاسی، با قاطعیت میتوان گفت که در توسعهیافتهترین جوامع غرب هم قابل مشاهده نیست. مشغلهی اصلی من در آن پنج شش ساعتی که دو بار طول خیابان آزادی را پیاده رفتم، نگاه کردن به چهرهها بود. اینها «مردم» بودند: نه دانشجو زیاد بود و نه روشنفکر، اغلب طبقات متوسط و پایینتر از متوسط جامعهی ایران بودند، کارگر و کارمند، حزباللهی و قرتی، چادری و مانتوکوتاه، که کاملاً خودجوش، در پی دعوتی که جز با اس ام اس و در سایتها و روزنامههای حامی موسوی منبع دیگری برای ارائهاش نبود، قدم به خیابان گذاشته بودند و صحنهای خلق کرده بودند که از انقلاب پنجاه و هفت تا به حال کسی به خاطر ندارد.
وضعیت راهپیمایی 20 خرداد انقلابی بود و نبود، اما هر چه که بود، شخصاً برای اولین بار، و شاید آخرین بار، در زندگیام تکهای از یک انقلاب را تجربه کردم، تکهای از یک متروپولیس را در وضعیت باشکوه انقلابی دیدم، و درک کردم چه لذتی بردند پدران ما در آن روزهای سرد زمستان پنجاه و هفت. زمانی که خواستهی تو با خواستهی مردم یکی میشود روحت تعالی مییابد، گره خوردن صدایت به صدای مردم و حل شدن در آن روانت را میپالاید، محو شدن در سیل جمعیت غسل تعمید میدهد آدم را، میشویدت و طاهرت میکند. برای اولین بار در این چهار سال، چند ساعتی حس کردم سنگینی شوم و آزارندهای که به حمالیاش خو گرفته بودم، روی شانهام نیست و توانستهام ترس را از منافذ پوستم بیرون برانم و عادات ذهنیام را به حال تعلیق درآورم. سعادتی بود.
همهی اینها را بدون کوچکترین توهمی مینویسم. فردا انتخابات است و پسفردا نتایج اعلام میشود، و همه چیز ممکن است، پیروزی هیچ کس قطعی نیست. هیچ چیز زیر و رو نخواهد شد، اصلاً خواست مردم این نیست، در شعارهایشان هم هیچ نشانهای مبنی بر چنین خواستی نمیشود دید. در آن بین حتی شعارهایی مثل «درود بر خامنهای، مرگ بر دیکتاتور» هم شنیدم، تو خود حدیث مفصل بخوان. به هر حال، دولتی روی کار خواهد آمد که اوضاع را بهتر یا بدتر میکند، مسلماً نه آن قدر که حامیان هر دو طرف گمان میبرند.
فردا به میرحسین موسوی رأی خواهم داد، همه را هم دعوت به این کار کردهام و میکنم و خواهم کرد. اگر او رییس جمهور شد، که تمام شواهد و قراین چنین میگوید، که فبهاالمراد، عیشمان امتداد مییابد، هرچند نه با این شدت و حدت و نه با این سر و شکل، شاید هم عیشی در انتظارمان نباشد. حداقل نتیجهاش اما آرامش خواهد بود، در این شک ندارم. اگر هم نه، خیالی نیست.
شخصاً، دیروز عصر توان مقابله با چهار سال سنگینی مبهم به روانم تزریق شد، یا لااقل چنین گمان میبرم. معتقدم این انتخابات تا همین جایش هم برایمان برد بوده است، حتی اگر شنبه خلاف میلمان محقق شود.
یک نکتهی کاملاً شخصی: مدتهاست هیچ فیلم و رمانی عواطف مرا آن قدر تحریک نکرده که بغض گلویم را بگیرد، حتی تلخترین رمانها و احساساتیترین فیلمها. دیروز اما روی پل یادگار که ایستاده بودم و دریای جمعیت را میدیدم که تا چشم کار میکرد ادامه داشت، چشمهایم خیس شد. نتیجه: آنجا که مردم به صدا میآیند، هنر و فلسفه و ادبیات الکن میشوند.