|
مفهوم بالقوگی تاریخچهای طولانی در فلسفۀ غرب دارد، که دستکم از ارسطو به این طرف جایگاهی مرکزی را اشغال کرده است. ارسطو هم در کتاب فیزیک و هم متافیزیکاش، بالقوگی را مقابل فعلیت نشاند،dynamis را مقابل energeia، و این تقابل را برای علم و فلسفۀ غرب به ارث گذاشت.
علاقۀ من در اینجا تنها تاریخنگارانه نیست. صرفاً قصد ندارم مقولات فلسفیای که دیگر کاربردی ندارند را دوباره به جریان اندازم. برعکس، فکر میکنم که در حیات و تاریخ نوع بشر کارکرد مفهوم بالقوگی هیچگاه متوقف نشده است، بهنحو چشمگیرتری در آن بخش از بشریت که قوهاش [potenza] را تا مرحلۀ تحمیلِ قدرتش ((power در سرتاسر کره خاکْ، شکوفا و پرورانیده است.
پیروِ نظر ویتگنشتاین، که مطابق با آن اگر مسائل فلسفی بهمثابه پرسشهایی در پیوند با معنای کلمات صورتبندی ﺷده باشند این مسائل روشنتر میشوند، میتوانم موضوع کارم را بهمثابه کوششی جهت فهمِ معنای فعلِ “توانستن” [potere] تعریف کنم. منظور چیست هنگامی که میگویم: “میﺘوانم، نمیﺘوانم”؟
آنا آخماتوا در دیباچهای بر مجموعه اشعارش که عنوانِ رکوئیم را بر آن نهاد، چگونگی آفرینش اشعارش را شرح میدهد. دهۀ 1930 بود و آخماتوا در تلاش برای خبردارشدن از پسرش که به دلایل سیاسی دستگیر شده بود ماهها همپای صفی در بیرون از زندان لنینگراد شد. زنان زیاد دیگری همراه وی در این صف بودند. یک روز، یکی از ایشان او را شناخت و درحالی که به سویش برمیﮔشت با پرسش سادۀ زیر مورد خطاب قرارش داد: “میﺘوانی از این ]وضع[ حرف بزنی؟” آخماتوا برای لحظهﺍی ساکت ماند و بعد بدون شناخت از چگونگی یا چرایی پاسخی که برای این پرسش پیدا کرد گفت: “بله، میﺘوانم.” ...
[ ادامه متن ]
4 بهمن 1388
|